نسبت به صدق یا کذب تیتری که انتخاب کرده ام اطمینان خاطر ندارم.
حتی نمی دانم وقتی اطمینانی ندارم چرا به عنوان اصل مطلب آن را در نظر گرفته ام.
ولی این را می دانم  که بعضی اوقات،  حاشیه رفتن به کناره ی خاکی اشکالی ندارد.
زندگی را اگر بخواهی همیشه بر اساس قانون،  روش های معین، برنامه ریزی پیش ببری که دیگر زندگی نیست.
زیستِ سازمانی ای است که خودمان به عنوان حصار برای خودمان درست کرده ایم.
دقیقا از چه حرف میزنم؟
از همان زندگی چهارچوب دار و با قاعده ای که حرفش در اطرافمان پر است. و جامعه مدرن قصد فرو کردن در کله یمان را دارد حتی با زور پُتک هم که شده.
همان چیزی که می خواهند بگویند که اگر زندگی ات همیشه با برنامه نباشد، موفق نخواهی شد و فلان و فلان و فلان…
تا حدی درست است
این که زندگی ات نظم و ترتیب داشته باشد خوب است،  خیلی هم خوب است.
اما تا به حال به حرف هایی که در زمان انجام ندادن برنامه هایتان به خودتان زده اید فکر کرده اید؟
همه ی آن جملات را در ذهن تان مرور کنید.
تماما از جنس خودخوری، اهانت به خود و تحقیر  است. حرف هایی که به سم تبدیل شان می کنیم و با دست خودمان به جسم و روح وذهن مان تزریق می کنیم. همین سبب می شود که روز به روز در چشم خودمان کوچک تر به نظر برسیم.
چقدر به حاشیه رفتم…
اصل مطلب فراموش نشود.
البته شاید نشود اسمش را حاشیه گذاشت.
شاید باید این ها را بیان می کردم که جاده درونم را صاف و صیقلی کرده باشم که بتوانم اصل مطلب را بگویم.
آهان اصل مطلب
کتاب ها افسرده یمان می کنند
می دانید ادعای کتاب خوان ها را ندارم
حریص هستم برای خواندن کتاب اما عملی کردن این حرص هنوز به اندازه ای که مدنظر م هست نرسیده است.
کتاب هایی را خوانده ام که از ریشه و بن غمگین هستند و من را اندوهگین می کردند.
البته قبلا چنین عقیده ای داشتم.
اکنون معتقدم هر کتابی  ، می تواند ما را به درون  غم فرو ببرد.  غمی که با هیچ چیز حل نمی شود و تا آخر عمر مان به عنوان محلولی حل نشده در وجومان باقی خواهد ماند.
چه زمانی به این نتیجه رسیده ام؟
چه اتفاقی افتاد که این گونه شد؟
باید بگویم با خواندن کتاب جزء از کل که  ۲ ماه
۱٠ روز پیش شخصی خااص در جواب به جعبه سوال ( قشنگ ترین کتابی که خواندید) به من معرفی کرده بود شروع شد.
کتابی که حدودا دو هفته پیش تهیه کردم و شروع به خواندش کردم.  در ساعت های اولیه یا حتی روزهای اول نکته ای مرا بسیار متعجب کرد وآن چه بود؟  سرعت خواندنم به شدت نسبت به قبل کاهش یافته بود.
اصولا کتاب های داستانی را سریع می خواندم.
اما دو هفته گذشته است و من فقط فقط فقط ۱۵۹ صفحه از آن را خوانده ام.
دلیلش را هم فهمیدم.
هر خطی که می خواندم، غرق در فکر می شدم.
خودم را جای آن شخصیت می گذاشتم.
سعی می کردم شرایط ش را برای خودم همانند سازی کنم.
با خود می گفتم اگر من جای او بودم چه می کردم؟
در این میان قسمت های مورد علاقه ام را هم  ظبط می کردم که داشته باشم.  حال چرا ننوشته ام و ظبط کرده ام؟
حس می کنم وقتی  جمله ای توانسته وجود من را حتی برای چندثانیه دگرگون کند و علاقه ام را جلب کند باید با همان احساسی که در صدایم هست به ثبت برسد.
علاه بر این درباره اتفاق هایی که افتاده بود فکر می کردم  و به  حقیقت هایی درباره آدمی، جامعه و شرایط زندگی پی می بردم. بعضی اوقات با خود می گویم ای کاش نمی فهمیدم…
فهمیدن، همیشه آدم را از آنچه که هست غمگین تر می کند. ولی در نهایت به خود جواب دادم شاید هضم کردنش برایم سخت باشد ولی بهتر از آن است که سرم را زیر برف کنم.
و اتفاق عجیب آن بود که تمام این مواردی را که ذکر کردم از دید کسی که این کتاب را به من معرفی کرده بود هم برسی می کردم و هر روز به آن  می اندیشیدم.
یعنی او چه نظری درباره این قضیه دارد؟ و سوال های بی شمار دیگر…
وقتی این فرایند عجیب را درک کردم
تنها مسیری که ذهنم به من نشان داد این بود که به کتاب هایی که تا کنون خوانده بودم هم چنان عمیق فکر کنم.
در این مدت حس می کردم مغزم ممکن است هر لحظه منفجر شود.
ولی فکر است…
نمی توانستم جلوی آن را بگیرم.
نتیجه اش هم شد  مدتی دوری از نوشتن
و فکر های مداوم…
برای همین است که می گویم کتاب ها ما را افسرده می کنند.
همین که حقایق تلخ را بفهمی و هر روز  هر روز عمیقا به آن فکرکنی و با هر فکر کردن آهی از سینه بیرون دهی بسیار طاقت فرسا است.
ولی یک لحظه صبر کنید
اصلا از کی تا به حال  اسم فهمیدن حقایق، افسردگی گذاشته می شود؟
حس میکنم زندگی و آدم هایش به ما یاد داده اند که فهمیدن حقیقت جزئی از فرایند زندگی محسوب نمی شود.  و همین سسب می شود کلمه افسردگی در ذهنمان حکاکی شود.
حال که بیشتر فکر می کنم اسم آن افسردگی نیست.  فقط و فقط فهمیدن حقیقت است. فهمیدن حقایقی که بخشی از زندگی است و شاید هم باعث پیشرفت ما شود.
اما اسم این متن را همان ( کتاب ها ما را فسرده می کنند) می گذارم باشد.
که هر روز هر روز به من یادآوری شود که چه واژه ها و حس ها و حرف هایی به خاطر ناخودآگاه ذهنی ام در خطر افتاده اند و در خطر هستند.

۱۴٠٠۱۱۱۷
فاطمه _ پاکدل