امشب میخوام بنویسم. از چی؟ نمیدونم. اصلا از همه چی؟ اونقدر بنویسم که ‌ذهن نامرتبم از این همه به هم ریختگی دربیاد. اونقدر که شفاف بشه. طبقه بندی شه. بفهمم باید با روزام با ساعت های زندگیم چیکار کنم؟ یه غم عمیقی روی سینم سنگینی میکنه. میدونم بخشیش بخاطر اینه که برادرم ۱۵ روز دیگه از ایران میره. و من حداقل تا پنج سال دیگه نمیبینمش. بخشیش هم بخاطر اینه که پریودم و خب اینکه وضعیت روحی مناسبی نداشته باشم کاملا طبیعیه. همین الان به ذهنم اومد وقتی برادرم رفت از اونجاییکه ما تلفنی خیلی حرف نمیزنیم میخوام براش نامه بنویسم. تو تلگرام. اصلا شاید براش ایمیل فرستادم. نمی دونم.

راستی ۱۹ شهریور ترم سه شروع میشه. ۱۸ ام چمدونمو میبندم و میرم بابل. پس ۱۹ روز وقت دارم برای خودم. آها. من برنامه داشتم برم توی بابل کلاس نقاشی ثبت نام کنم. همین الان تا یادم نرفته یه سرچ کوچولویی کنم. بعدا حتما کاملتر پرس و جو میکنم دربارش.

خب رفتم آدرس و شماره تلفنشون رو درآوردم. احتمالا یکی یکی بشینم بهشون زنگ بزنم و درباره کلاساسشون اینکه هزینش چقدر هست ساعت کلاس ها چطور هست پرس و جو کنم. یکی از نکات مهم اینه ترجیحا آخر هفته نباشه. چون من آخر هفته ها برمیگردم خونه. نکته بعدی اینه که چون پاییز و زمستون هوا زود تاریک میشه نباید ساعتش از پنج به بعد اینا باشه. احتمال زیاد آدرسایی که همین دور و اطراف دانشگاه هستن یا طرفای شریعتی هستن رو انتخاب میکنم که حداقل یه مسیرش رو بتونم پیاده برم و همه پولامو برای اسنپ به فاک ندم بره. نمی دونم برم اکرلیک یا طراحی یا سیاه قلم. هر چند رنگ های اکرلیک رو دارم اما باز حس میکنم گرون هستش. آها یه چیز دیگه هم هستش. اگر صبح ها باشه خیلی عالی میشه. میدونی باید ببینم برنامه این ترممون چجوریه و کدوم کلاسار و میتونم راحت بپیچونم. عاه حس میکنم با فکر کردن به رفتن به کلاس نقاشی واقعا انگیزه به روحم تزریق کردم. میبینی نوشتن یک چنین چیزیه. حالت رو بهتر میکنه. بذار ببینم اصلا چقدر پول دارم؟ خب مثل اینکه نگرانی زیادی دربارش نیست و اوکیه.

الان میخوام برم برای فردام یه تو دو لیست بنویسم. کلا برنامه کلی زندگیم رو اینجور میخووام قرار بدم که روز به روز برنامه بنویسم . نه مثلا کل هفته. خب طبیعیه دیگه آدم که از کل هفتش خبر نداره چی پیش میاد.

خب فعلا هفت تا کار نوشتم. شاید تا آخر شب دو سه تا کار دیگه هم بهش اضافه کردم شاید هم نه.

آها راستی یه چیزی. من یکی از اهداف امسالم که همین مرداد هم نوشتمش و نه فروردین:/ این بود که هر ماه یک کیلو وزنم زیاد شه. یعنی یه تغذیه نرمالی داشته باشم و از این کم غذا خوردنه و بی انرژی بودنه درآم. صبر کنم ببینم الان چند کیلوعم. خب ۴۸.۳ بودم. این واقعا کمه. باید تا آخر شهریور حتما به ۴۹ برسم. اصلا میخوام به دوستامم بگم که موقع ناهار توی دانشگاه بهم حتما یه اخطار کوچیک بدن که باید غذای بیشتری بخورم. اینجوری وقتی یکی مدام بهت یادآوری میکنه بیشتر سعی میکنی تلاش کنی.

بدجوری وقت ارزشمندم رو سر اینستا و تلگرام و توییتر دارم به هدر میدم. فک کنم دو و نیم ساعت پیش از اینستا لاگ اوت کردم که تا فردا صبح دیگه چکش نکنم. یه لحظه دوبراه وسوسه شدم برم چکش کنما ولی گذاشتمش کنار. تلگرام هم چک نکردم. ولی متاسفانه توییتر رو رفتم چک کردم. کلا میخوام طی روزهای آتی این اعتیاد به سوشال مدیا رو ترک کنم. بخصوص موقع دانشگاه. که یه بخش عمده ای از روزم توی دانشگاه میگذره و قرار هم هست که برم کلاس نقاشی و خب این کلاس نقاشی که فقط محدود نمیشه به اون تایم کلاس. باید براش ساعت ها تمرین هم بکنم دیگه. باید درس بخونم. کلا میخوام ساعت وقت گذروندن توی این سه تا اپ رو به حداقل برسونم. بذار چک کنم ببینم امروز چقدر وقتم رو صرفشون کردم. دو ساعت و چهل و پنج دقیقه توییتر/ یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه اینستا/۴۷ دقیقه تلگرام. چیزی حدود چهار ساعت و نیم. خب این مدت زمان زیادیه. اصلا میام هر روز گزارش میکنم این ساعات رو که توی ذهنم بمونه که مثا فردا نه تنها نباید از چهار ساعت و نیم بیشتر باشه بلکه باید از چهار ساعت هم کمتر باشه. اصلا ورای وقت. کلا آرامش رو تا حد زیادی ازم میگیره. فکر رو درباره چیزهای سطحی درگیر میکنه. حالا نمیگم خوبی نداره و قطعا خوبی هم داره ولی خب بیا و واقع بین باشیم. بدیاش بیشتره. البته اینکه صمیمی ترین دوستم محمد هم به طور جدی یه هفته ای هست که فقط روزی یه بار میاد تلگرام هم بی تاثیر نبوده.

راستی یکی از تو دو لیست های روزانم میخوام دیدن ولاگ اموزشی باشه. حالا آموزش هر چیزی. یه روز میخواد آموزش گوشی باشه. یه روز میخواد معرفی یه حیون باشه. یه روز میخواد درباره پزشکی باشه. اصلا زیباییش همینه که درباهر موضوعات مختلف باشه تا تداوم پیدا کنه دیدنش.

آها راستی ی چیز دیگه. به نظرم آدما بطور کلی یک سری قلق دارن که باید خودشون سعی کنن اون قلق ها رو پیدا کنن. مثلا من تازه متوجه شدم که وقتی دارم تو یوتوب میگردم یا وقتی دارم سریال مورد علاقم رو تماشا میکنم کمتر متوجه غذایی که میخورم میشم کمتر بهش حساسیت نشون میدم و به طور ناخوداگاه بیشتر میخورمش تا زمانی که همزمان با غذا دارم آهنگ یا پادکست گوش میدم یا با دوستم چت میکنم. میخوام وقتی برگشتم خوابگاه تا حد ممکن موقع شام فرندز ببینم. اینجوری هم ریدینگ و لیسنینگم تقویت میشه. هم فیلمی رو دیدم که اصولا همسنای من دیدن و اگر زمانی بحثش شد منم میتونم توی بحثشون شرکت کنم. هم اینکه واقعا از دیدنش لذت میبرم. هم اینکه غذای بیشتری میخورم و در جهت چاق شدنم قدم برمیدارم.

و یه قلق دیگه. اینکه وقتی میرم رو مود بی حالی و بی انگیزگی و از همه چیز ناامید میشم. یه راه برگشت من یوتوب هست واقعا. خواهش میکنم زمان هایی که نارحت و خسته از زندگی بودی بیا و بشین پای یوتوب.

جالبه همینطور دارم مینویسم. بین این نوشتن ها رفتم ادرس و شماره های آموزشگاه پیدا کردم. رفتم خودم رو وزن کردم و حتی رفتم شام خوردم. ولی همینکه دارم ادامه میدم. و هر موضوعی که در اون لحظه به ذهنم رسد رو دارم کلمه میکنم این یعنی یه قدم مثبت.

اصلا درستش همینه. هر چیزی که هست تو ذهنت رو بریز بیرون. نمیگم بری پیش انسان هایی که میشناسنت دربارشون حرف بزنیا. نه. میگم بهت که بیای و همینجا بنویسی ازشون. بیای و خودت براشون راه حل پیدا کنی.

دیگر اینکه…

میخوام یخورده از نکات مثبت خودم بنویسم. رضا یه بار بهم گفت منفی گرام. راست هم گفت. میخوام که یخورده نکات مثبت درباره خودم پیدا کنم. نمی خوام همیشه از خودم تنفر داشته باشم. نمیخوام وقتی به مکان های ناشناخته میخوام برم از وجود خودم خجالت بکشم. نمیخوام انقدر در حق خودم ظلم کنم. ولی میخوام این نکات مثبت رو توی یه پست جداگانه ای بنویسم. که هر موقع چنین احساسی درباره خودم پیدا کردم برم فقط همین پست ها رو درباره خودم بخونم.