خوب امروز به شدت ضدحال خوردم، خیلی خیلی ناراحت شدم. چون از صبح هیچ خبری از جیک جیک جوجه مرغ عشقم نبود بیرون اوردم و دیدم، متاسفانه مرده. حالم بد شد، اما خوب کمکی نمیکرد.

امروز تونستم دوتا لینک بنویسم و برای ماه بعد یه مقاله بهم سپردن تا تمومش کنم.

یه فصل زبان خوندم و با خوندن هیلگر(زمینه روانشناسی هیلگار) کتابم پر پر شد😐 انقدر کتاب کلفته که می خونیش از هم باز میشه😕

بعد از ظهر رفتیم روستا و ضدحال صبح یادم رفت و در نهایت داییم گفت که خودش کتابم و میبره سیم میزنه و فردا میده و من چقدر خوشحال شدم چون مطمعنن نمیتونستم خودم برم با این حجم از درگیری‌.

برنامه امتحانی رو که میبیتم افسردگی میگرم اما مطمعنم که می تونم و باید بتونم😉