من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چراکه می‌دانم هیچ‌چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی‌کند و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چراکه غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام. هرقدر که به غم میدان بدهی، میدان می‌طلبد و باز هم بیشتر، و بیشتر… هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد، و لِه می‌کند… غم عقب نمی‌نشیند، مگر آنکه به عقب برانی‌اش، نمی‌گریزد مگر آنکه بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی… غم هرگز از تهاجم خسته نمی‌شود و هرگز به صلحِ دوستانه رضا نمی‌دهد. و چون پیش آمد و تمامیِ روح را گرفت، انسان بیهوده می‌شود، و بی‌اعتبار، و ناانسان و ذلیلِ غم و مصلوبِ بی‌سبب. من، مثل تو، می‌دانم که در جهانی این‌گونه دردمند، بی‌دردیِ آن‌کس که می‌تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی‌دردی ددمنشانه است، و بی‌غیرتی‌ست، و بی‌آبرویی و اسباب سرافکندگی انسان. آن‌گونه شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این‌همه، گفتم که برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده، و شفا دادنِ جهانی چنین دردمند، طبیب حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید و دقایق معدود نشاط را از سال‌های طولانی حیات بگیرد. چشم کودکان و بیماران، به نگاه مادران و طبیبان است. اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی‌شان چندین برابر می‌شود. به صدای خندۀ خالص بچه‌ها گوش بسپار و به صدای دردناکِ گریستنشان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.

نامۀ پنجم، صفحه ۲۱_۲۰ از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهیمی

+ قشنگ ترین تعریفی که تا به حال از غم خوندم، این نوشته از نادر ابراهیمی بوده.