خیلی وقته منتظر یه سرپایینی هستم. می‌خوام هزار تیکه بشم و هر تیکه رو پرت کنم یه جای دور. می‌خوام برم شهداد تا هر وقت دلم خواست برنگردم. می‌خوام شایان رو بغل کنم تا هر وقت دلم خواست ولش نکنم. می‌خوام سرم رو بذارم رو پاهای مامانم و همونجور بمونم. می‌خوام صبح ظهر نشه، شب صبح نشه. خوابم نگیره هی خسته نباشم. صدای هیچ زنگی نباشه. می‌خوام حس کنم هر صبح فرق داره، هر آفتاب، هر غروب، هر بار که می‌خندم. می‌خوام خندیدنم تکراری نباشه. می‌خوام تعطیل کنم منم یه مدت. مثل همه که کرکره‌هاشون رو پایین کشیدن. مثل شایان که دیگه نمی‌شناسمش. مثل مامانم که رفته. مثل خنده‌هام که انگار مال من نیستن. می‌خوام غیب شم اونجور که با یه ورد عجیب می‌شن. این جسم داغون و روح گیج دیگه کاری از دستشون برنمی‌آد. خیلی وقته منتظر یه سرپایینی هستم.