نوشته های پیشین را می‌خواندم. در چند پست قبل تر با عنوان از شیراز تا کابل، نوشته بودم کابل سقوط کرده!

دخترکم… 

دختر نازم!

جهانِ تو چه زود از دغدغه ی شیفت های زیادِ دورانِ نرسیده ی طرح بیمارستان، و دل مشغولی ها ابدیِ جهان سومی، و دل نگرانی هایت از بابتِ به سلطنت رسیدن وحوش طالبان؛ رسید به سردرد های آمیگو…

به اینجا که دست دراز کردی به بارگاهِ ناپیدای خدا، برای ستاندنِ حقِ حیات او…

دخترکم… چه زود قلبت از اندوه و ترس و اضطرابِ حال کسی دیگر پر شد.

آنشب پرسیدم کی بود دقیقا؟ و گفت؛ ده شهریور… هنوز یکماه هم نشده از آن سمپلِ ساده در حاد2… و شب بیداری هایت حالا کنجِ خوابگاه برایِ اویِ خوابیده زیر سرم.

 

دخترکم… قول می‌دهم؛ آخر این قصه همه چیز خوب خواهد شد. شبیه آن فیلم هایی که دوست نداری… شبیه فیلم های ایرانی که آخر قصه همه باهم ازدواج می‌کنند و یکدیگر را می بخشند، زندانی ها آزاد می‌شوند و مریض ها از بیمارستان مرخص…