ببین، کمی فکر کردم. البته نه زیاد!

امروز بیمارستان بودم، حاد2 نمازی… شلوغ!

بچه ها میگن؛ بیمارستان  صحرایی، انگار دوران جنگه…

مجروح میارن، پرستار و دکتر و خدماتی و همراه مریض تو دست و پای هم میلولن…

تخت ها چسبیده بهم، مریض ها عصبانی، بی‌حال بدون هیچ مراقبت استاندارد یا حتی انسانی!

میری سمپل بگیری، گارو نیست، دستکش لاتکس می بندیم  رو بازو مریض!

زندانی و سرباز، قاطی مردم…میدونی چقدر سخته تحمل نگاه بقیه وقتی مریض باشی و  با لباس زندان و دوتا پابند و دست بند گره خورده باشی به تخت و دوتا سرباز مراقبت باشن؟

امروز یکیشون میگفت لعنت به این زندگی، که چون لباس زندان تنمونه هیچکس جوابمونم نمیده!

راستی، کدوممون تو موقعیت یه دزدی بزرگ و کلان، پاپس می کشیم؟ کدوممون موقع عصبانیت کنترل خشم داشتیم؟

کدوممون یه زندانی بالفطره نیستیم؟ یه دزد، قاچاقچی، یا یه قاتل؟ میتونیم باشیم…هنوزم واسش وقت هست!

 

دوتا شاخه میخوام که باید تو دلم رشد کنن، و جوونه بزنن و تبدیل بشن به ابعاد جدید زندگیم.

اولیش یا یه شغله، یا یه مهارت نیو!

دومیش، یه آدمِ… یه آدمِ خوب… دوست دارم واقعا کسی باشه! (مطمئن نیستم چقدر باشه؟ شاید نخوام آدم پررنگی باشه… فعلا صرفا به لحاظ روحی به یه منبع نیاز دارم)

 

شبا زود میخوابم… بخاطر بیمارستان! سعی میکنم پوست کلفت و با اعتماد به نفس باشم، تو فیلد درمان. نباشم که جی؟ انتخابی نیست…

سفر؟ شاید جور بشه بریم به جاهای خوب:)