ساعت 3:00 دم صبحه… اعصابم ریخته بهم ، دلم به شور افتاده… 

آمیگو از سرشب سردرد شدید داشت. بستری شده بیمارستانه، مسکن زدن …

این سردرد ها تا عمق سر من تیر میکشن… 

این رفت و اومد ها به بیمارستان انگار دارن جسممو رو زمین میکشن

این انژیوکت ها، خون ها، پلاکت ها،لوله آزمایش ها همشون جلو چشمم رژه میرن! 

بغض میکنم. ناراحت میشم. چاره چیه؟ 

راهی جز صبر و طاقت نمی بینم. هیچکدوممون نمی بینیم… 

میدونم خوب میشه ها! ولی تابِ این راه سخت رو ندارم. 

این سردرد هاش، تا عمق مغزم نفوذ کردن. 

کاش آخر این سوز، بهاری باشد!