و نوبت هرچه باشد 
نوبت مرور سال ۱۴٠٠ است. 
۱۴٠٠ یی که باید تعریف شود، گفته شود و شنیده شود تا بتوان ورودی نو و سبز به سال جدید داشت. سالی عجیب و سخت بود! همین دو کلمه به اندازه ی کافی شایسته بیان کردن کیفیت این سال هستند. ولی اگر بخواهم دقیق تر آن را شرح دهم بهتر است از نیمه اول آن شروع کنم. نیمه اول آن از همه اش  سخت تر بود. چرا؟ نیمه اولی که برای خواندن کنکور سپری می شد. هرچقدر بخواهم از فشار و سختی اش بگویم کلمه کم خواهم آورد ولی در این حد بگویم که با وجود گذر از آن مرحله هروقت به آن فکر می کنم استرس می گیرم و دلم می لرزد و دوباره همه خستگی هایم بر می گردد. حتی هنوز خواب کنکور را هم می بینم و در خواب برای دیر رسیدن به جلسه اشک هایم سرازیر می شود. باید اغراق کنم  که بیشتر خمودی و خستگی روح م به خاطر همین آزمونی است که نمی دانم قرار بود با آن کجای دنیا را بگیرم. و خب کنکور تمام شد ولی استرس نتایج تازه شروع راه بود.  بسیار خوب هفته اول بعد از کنکور را به یاد دارم. ابدا از اتاقم بیرون نیامدم و ناهار را هم همان جا می خوردم و تا توانستم روزانه ۸ الی ۹  ساعت یا حتی بیشتر  فیلم وسریال دیدم. به گونه ای که تا ماه ها چشم درد ش را هم باید تحمل می کردم.  اسم این جریان را افسردگی بعد از کنکور می گذارم. در طول این یک هفته فقط یک شب را از آغوش اتاق جدا ماندم. دقیقا شب بعد از کنکور که به همراه یکی از عزیزانم سپری شد. و خب هدف او کم کردن از خستگی من بود. آرام ترم شدم ولی این خستگی از آن خستگی هایی بود که فقط باید با گذر زمان حل میشد که هنوز هم نشده است. و خب ماه ها گذشت و من منتظر نتایج در خانه نشسته بودم . نتایج آمد و  کارهای انتخاب رشته شروع شد و چقدر به خاطر همین قضیه اختلاف نظر وجودداشت.  اولویت یکی شهر بود، یکی رشته، خودم هم علاقه ام. و من باید گزاره ها را به گونه ای کنار هم می چیدم که همه را راضی می کردم و خب فکر کنم موفق شدم. ۶٠ انتخاب اول فرهنگیان بود. انتخاب هایی که خودم هم خیلی  از آن مطئن نبودم و انتخاب های بعدی هم دقیقا منطبق با میل و علاقه من. و باز منتظر جواب های انتخاب رشته و استرس هایش… 
 این که چه سرنوشتی در انتظار من است و قرار بر این است که دست در دست باد به کجا رهسپار شوم. جواب ها آمد.  وقتی سایت را باز کردم نوشته بود:  مجاز برای فرهنگیان. حس آن لحظه ام نه حس شادی بود و نه ناراحتی. حس خاصی نداشتم ولی یک نفر بسیار خوشحال بود. و خب فکر می کنم  به خاطر بی رغبتی م دقیقا مدارک روز آخر پست شد. 
 گمان می برم که چند روز قبل از مصاحبه بود که با یکی از دوستانم در  باغ جنت قدم می زدیم و خوب حرف هایم را به یاد دارم که به او چه می گفتم.  و این بود گفته ام:  می دانی ولی باز ته ته دلم دانشگاه شیراز است. 
گویا خدا آن شب ته دل م را دید و من را به ته دل م بدرقه کرد. این همان معجزه ی پنهانی است که زندگی ام را تغییر داد. 
و خب می رویم سراغ نیمه دوم این سال سخت و عجیب که من دانشجو شده بودم و  شروع کلاس های مجازی. 
به جد  کلاس های مجازی از هرچیزی که تا به حال دیده ام خسته کننده تر است. یعنی چه؟  مگر این هم دانشگاه می شود؟ نه که نمی شود!  و خب تنها قسمت جذابش  لذت بردن  از رشته ام بود که  هر روز  بیشتر شیفته اش می شوم. در این ۶ ماهی که گذشت با آدم های زیادی آشنا شدم. فرایندها وجریان های مختلفی را پشت سر گذاشتم  که حتی خیلی هایش هم برای بار اول در زندگی ام شکل می گرفت. و خب اگر بخواهم اسم نیمه دوم این سال را انتخاب کنم، اسمش را مرموز و یاد دهنده می گذارم. حس میکنم بسیار یاد گرفتم از هر زمانی دیگری بیشتر.از هر سن دیگری بیشتر. مرموز هم به این منظور که من را مرموزانه در تله حسی زیبا انداخت. و خب اگر بخواهم از بهره ها یا ثمرهایی که در این سال داشته ام بگویم نوشتن به صورت جدی تر و اشتراک گذاری اش در شبکه های اجتماعی بود. که همه ی این ها را مدیون  رخِ در پی راهی هستم که گمان نمی برم دینِ قلم هیچ زمانی و  با  هیچ چیزی از بین برود. بهره دیگرم نوشتن برای نشریه ای بود که تا به حال دو متن برایشان نوشته ام و خب همین که حس خوبی به من هدیه می دهد کافی است. 
و بهره دیگر شیراز گردی هایی است که به تازگی شروع شده و قرار است ادامه پیدا کند. آن هم با گروهی درجه یک و لیدری که به شخصه برایم آشنایی با چنین فرد دغدغه مندی با ارزش است. فردی که برای این کار هزینه ای هم نمی گیرد. قرار  بر این است که ۱۱ محله قدیمی شیراز را باهم بگردیم. که یک محله را هم به نام محله بالا کفت  گشته ایم  که مزار آبش خاتون در آنجا قرار دارد . آبش خاتون از آن زن های تأمل  برانگیز در تاریخ است که قصد دارم حتما درباره اش بیشتر بخوانم و بنویسم. و ۱٠ محله ی دیگر هم برای بعد از عید.
و اگر کمر همت ببندم که این  ۱٠ محله را هم همراهی کنم آسوده خاطر خواهم شد. دیگر از چه بگویم؟  یک مورد دیگر هم هست که تابان زندگی ام بوده اما ترجیح م بر آن است که درون دل  بماند. که هرچه در دل بماند تازه تر خواهد ماند. 
و خب می رویم سراغ اهدای القاب در این سال
اگر بخواهم لقب پرتلاش ترین  ماه را هدیه دهم 
 این لقب به ماه های فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر می رسد. یعنی همان ماه هایی که برای کنکور سپری می شد. لقب ناراحت کننده ترین به کدام ماه ها می رسد؟ 
باز به همان ماه های کنکور. و درس دهنده ترین ماه ها؟  مهر، آبان، آذر، دی،  بهمن و اسفند. 
و لقب مفیدترین ماه می رسد به…
ماه ِاسفند
ماهی پر مغز
دومین ماهی بود که به طور دقیق برنامه ریزی کرده بودم.  بیشتر روزها خوابم باوجود نداشتن کیفیت بالا  منظم بود. میزان مطالعه ام مطلوب بود. 
و این ماه شعر خواندم و شعر حفظ کردم. 
از شهریار، سعدی، مولانا، حافظ، محمد صالح علا 
و چه بهره ای در این ماه بردم. 
ولی کتاب شعری که بسیار بسیار دوست داشتم از فردی به نام ( میلاد عرفان پور)  بود. اولین کتابی که از این شاعر می خواندم و چه خشنودم که با او آشنا شدم.  شعرهایش را فراوان دوست داشتم. 
فراوان ِ فراوان… 
قلبم را نوازش می کرد… 
و به خاطر علاقه ی زیادم یکی از شعرهایش را برایتان می نویسم
به عنوان عیدی سال نو از من قبول کنید
“ای در پر و بال ما  پر و بال خودت! 
ما را نکشان چنین به دنبال خودت 
کالای شکسته را خریداری نیست
این دل که خودت شکسته ای،  مال خودت” 
و خب ماه خوبی بود
همین که از خود راضی هستم کافی است. و برای شروع خوب است و آن را رضایت بخش می پندارم. 
فیلم هایی که دیدم را هم نوشتم و برای خود ارزیابی اش کردم. و همچین پادکست هایی را که گوش کردم. 
ولی قضیه ای که ذهنم را درگیر کرده بود به این ماجرا بر می گردد که یکی از دوستان خیلی عزیزم حدودا یک ماه پیش از من سوالی پرسید. از آن دوست هایی که مکالمه های کوتاه مدت مان کیفیت یک سال را دارند و همه چیز را در خود جای می دهند.  از همان هایی که هر ازگاهی سوال های عجیبی از من می پرسد و ذهنم را درگیر می کند. دقیقا از همان دوست هایی که می گوید این کار را انجام نده خودت آسیب می بینی! و گوش شنوایی در من پدیدار نمی شود و آخرش هم خودش به فریاد م می رسد. 
و خب سوال ش این بود: 
 در طول این سال چند روز بوده  که واقعا به تو خوش گذشته است؟ 
وقتی  پیامش را خواندم نتوانستم همان لحظه جواب بدهم.  گفتم:  بگذار فکر کنم، می گویم. 
و نهایتا نتیجه فکر  کردن م به ۱٠ روز رسید. 
و با گفتن پاسخ م ، او گفت: من هم همین حدود ها. 
و خب با خود فکر کردم 
واقعا از بین ۳۶٠ روز ۱٠ روز کم نیست؟ 
مشکل از کجاست؟ 
و نهایتا جوابی برایش نیافتم. 
ولی یکی از هدف های سال ۱۴٠۱ همین است که خودم کیفیت روزهایم را ارتقا بدهم  و روزهای خوب را در تقویم ثبت کنم که حداقل در آخر سال دقیقا به یاد داشته باشم که هر روز بر من چگونه گذشته است. 
و خب اگر بخواهم  از هدف های دیگرم بگویم
یکی از آن ها نوشتن روزانه است. 
حال می خواهد خاطره باشد،  شرح حال همان روز یا موضوع خاصی ، فرقی نمی کند. 
فقط فقط در پی نوشتن روزانه هستم. 
ودلم روشن است که تحقق پیدا خواهد کرد. 
اتفاق دیگری که در ذهن دارم خواندن  بخش هایی از مثنوی معنوی مولانا و پنج گنج نظامی و  گلستان و بوستان سعدی است. 
و چه شد که به این فکر افتادم؟ 
ماجرای ( من و نظامی)  شخصی نهان پندار را خواندم و با خود گفتم که واقعا حیف نیست که چنین گوهرهایی را رها کردم وبه سراغشان نمی روم. کسانی که در هر کلامشان حقیقت زندگی نهفته است. و خب برای سال جدید هدف های دیگری هم در ذهن دارم که گفتنش خیلی زیاد می شود. ولی فقط به عنوان جمله ی آخر دلم می خواهد بگویم که در مسیر زندگی یتان آدم هایی را برگزینید که شما را برای رسیدن به هدف هایتان تشویق می کنند. کسانی که امید بخش باشند.
 نه خشک کننده امید. و به جد می گویم که مراقب چشم هایتان باشید که چه چیزی را می خواند. 
زیرا در سراسر مسیرتان تاثیر خواهد گذاشت و می تواند شما را در مسیر  نور  یا  مسیر ظلمت قرار دهد. 

به امیدِ حال خوب برای همه جهانیان  
به امیدِ سالی پر معنا 
به امیدِ تحقق آرزوهایمان
و به امیدِ تجلی عشق 

فاطمه _ پاکدل