یه دختر عجول تو دلم دارم. پامیکوبه رو زمین، همه چیزو زود میخواد!

کوتاه نمیاد… غصه ش میگیره… عصبانی میشه… جیغ میزنه… بغض میکنه… میگه الا و بلا اونی که من میگم! اونجوری که من میخوام، همین حالا!

مادرِ سختگیر طبیعت، ولی به ضلع شمالی کبدشم نیست…

طبق میل هیچ کسی رفتار نمیکنه! میگه صبر کن! حالا نه!

جنگه! بین دختر درونم و مادر طبیعت…

من موندم این وسط!

 

دختر عجول درونم ،کمی صبوری کن! داری روحمو با ناخون هات میخراشی… داری ذهنمو با داد و بیداد هات، با گریه هات تخریب میکنی!

 

آره شاید طول بکشه، ولی من دستتو میذارم تو دست خواسته هات. آروم بگیر… رو دیوار یا گچ روزهارو علامت بزن! ستاره هارو بشمر… تا برسی به روشنی صبحی که میخوای 🙂

 

 

در نهایت…

آمیگو خوب است. منتظر نور امید پیوند هستیم برای روشن کردن این گرگ ومیش. 

روند سختی ست… ولی من همون آدم قویم، همون که گفت؛ نمی‌ذارم… با مرگ می جنگم! با تقدیر، سرنوشت، بیماری، طبیعت، من یه نیروی عجیب دارم تو خودم 🙂

 

 

اینروزا میرم بیمارستان و کارورزم… این روزها یادگرفتن فرق هینی کلمپ و کوخر و سرعت عمل در ست آپ جراحی، برام شده غم دو عالم. بالاخره یه روز میشینم به این دغدغه ی کوچیک میخندم. میدونم!