ابوالحسن سواددار بود. عاشق اسپری برای دیوارنویسی. وسط آبادان دیواری نبود که او چیزی رویش ننوشته باشد. رزمی کار بود. کیوکوشین. گردن کلفت بود و بی‌کله. انگلیسی می‌دانست و کمی عربی و اول جنگ خودش را با قطار رسانده بود به چمران در تهران. بلند می‌خندید. آرزویش بود شاعر شود و شاعر هم بود. شعری نوشته بود برای اخوان‌ثالث و فرستاده بود برایش و بعد اخوان بالای کاغذش چیزی قلمی کرده بود.

آمده بود بجنگد و شعر بنویسد. لحظه‌ای کتاب “زندگی، جنگ و دیگر هیچ” از دستش نمی‌افتاد. رفته بود دروس و از خود لیلی گلستان امضا گرفته بود. از طرف اوریانا فالاچی. و لیلی گلستان خندیده بود و کتاب را برایش امضا کرده بود. وقتی در سوسنگرد به نیروهای مدافع شهر پیوست، با مسعود جوش خورد.

دیوانه بود ابوالحسن فاضل و مسعود، عاشق دیوانه ها.