نوشته های گذشته رو که مرور می کنم با خودم میگم چه سخت و عجیب گذشته. با خودم میگم یعنی این روزام میگذره؟ خب گذر که روندی طبیعی هست ولی این که چه چیزایی ته وجودت ته نشین میشه و تا آخر عمر قراره جلوی چشمات باشه مهمه. آره میگذره ولی چطوری؟ نمیدونم! این که حتی نمیدونی قراره چه اتفاقی بیفته، نمیدونی میخوای به کجا بری واقعا احساس بدیه. من گمشدم. هرچی بیشتر دنبال خودم می گردم بیشتر نمیتونم خودمو پیدا کنم. انگار هیچ چیز سرجاش نیست. صبح ها خودم به خودم میگم شما؟ باهم غریبه شدیم. و امروز روزی بود که متوجه شدم در حال برگشت به تونل عمیق و تاریکی هستم که به سختی خودمو تونسته بودم از اون نجات بدم. کسی نیست که منو نجات بده؟ چرا! خودم! اما حتی این خود هم گمشده.(کجا می‌شود نشان گمشدگانی را گرفت که خود خواسته پیدا نمی‌شوند؟) با خودم میگم نکنه جزو گمشدگانی هستم که خود خواسته پیدا نمیشن. حتی اینو هم نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم…

+ فکر کنم قراره مدتی حال و فضای وبلاگ کمی خودمونی تر بشه.

+ امیدوارم این نوشته های روزانه ادامه دار باشه