شاید جدی تر قرار باشه بنویسم. 

شاید نویسندگی، نویسا بودن همون جوونه ی جدید باشه

همون شاخه ی جدید!

امروز رفتم برای صحبت تو کارخانه ی نوآوری با یه استارت آپ…

یه وقتی که یه کاری رو نمیکنم، حس بدی دارم. امروز اینقدر خسته بودم که نرفتم بیمارستان. غیبت کردم.

با خودم گفتم بری که چی؟ که مریض غر بزنه سرت؟ که تا ظهر خون و ترشحات سمپل رو دستات باشه؟ که مجبور باشی بوی عرق و ادرار و استفراغ تحمل کنی؟

خب نرو… یه روز کمتر!