و مَنی که تهی تر از هر زمانی دیگر 
گمگشته تر از هر زمانی دیگر
خسته تر از هر زمانی دیگر
در میانه راه ایستاده ام و
به دور دست ها نگاه می کنم 
نمی دانم دقیقا باید با زندگی ام چه کنم؟ 
راه بسیار است
همراه نیز
فکر نیز
اما من اینجا در همین نقطه
در همین ساعت باید این قضیه را به ثبت برسانم
که من در برهوت زندگی گمشده ام
برهوتی که شاید بتواند بقیه را سیراب کند
ولی من را نمی تواند! 
مشکل از من است؟ یا او؟ 
این را نمی دانم! 
ولی مهم ترین سوال این است که
اصلا باید به این مسیر ادامه داد؟ 
یا باید انتهای ربان را قیچی کرد  و آن را به دست باد سپرد؟
 یا شاید لازم است که من هم با ربان ریش ریش شده به همراه باد رهسپار شوم؟ 
گویا هرچه می خواهم در این مسیر قوی تر شوم
نمی شود… 
فقط بیشتر شکسته می شوم
شکستگی که با غمی دائمی همراه است
غمی که حتی نمی دانم ریشه آن در چه چیزی است
غمی که هیچ زمانی  یا به دست هیچ کس التیام پیدا نخواهد کرد
باز هم نمی دانم! 
شاید هیچ وقت قید زمانی مناسبی نباشد
شاید بشود که با مرگ التیام پیدا کند
چه کسی می داند… 
شاید شد… 
ولی یعنی از این جنس غم ها در سایر انسان ها هم دیده می شود؟ 
سوالی که ذهنم را درگیر کرده همین است! 
غمی که حتی خودت نمی دانی برای چیست
یا شاید ترکیبی از اتفاقات گذشته تا کنون باشد و  با ماهیت جدیدی قصد خودنمایی دارد. 
از آن جنس غم ها، که حتی زمانی که در حال زدن لبخندی عمیق به یکی از اتفاقات روزانه ات هستی، آن غم دقیقا تمام ذهن ت را پر کرده باشد و هنگام آن لبخند، به یاد آن بیفتی و با خود بگویی شاید هیچ وقت نمی توانم آن طور که می خواهم عمیقا خوشحال باشم! 
و این فرایند بسیار عجیب است! 
حتی عجیب تر از عجیب! 
ولیکن این شرایط، شرایط خوبی نیست
و چرا؟ 
یحتمل به این خاطر که حس های آشنایی خبر از آن دارد که در حال تغییر هستم
حال نمی دانم این تغییرات مثبت است یا منفی! 
ولی… 
شاید هم می دانم
اما فقط می خواهم کمی دیرتر با آن ها روبه رو شوم و احوال پرسی کنم
و همچنین تغییراتی آشنا! 
دقیقا دو سال پیش با آن رو به رو شدم
و اصلا تغییرات خوبی نبود! 
و دو سال طول کشید که خودم را از حصار آن تغییرات عجیب برهانم
و گویا بعد از دو سال دوباره به سراغ من آماده است
این که قصدش صله رحم باشد یا نه را باز نمی دانم! 
اما می دانم که
باید کاری کنم
باید هرچه سریع تر دست به عمل بزنم 
حتی سریع تر از گفتن دوستت دارم به کسی که دوستش دارم 
چون اگر به آن توجه نکنم
جوری مرا می بلعد که حتی متوجه خودم هم نخواهم شد
و وقتی چنین شود، تنها چیزی که در انتها می توان دید تکه سنگی یخ زده است… 
تکه سنگ یخ زده ای که دیگر تنها مأمن خود را کوه برفی می پندارد … 

پ. ن:  در این جا کسی این متن را نمی خواند.
قبلا گمان می کردم شاید بعضی ها بخوانند. 
بعضی ها به فکر فرو روند. 
حتی بعضی ها نظر دهند. 
ولی این گونه نبود… 
 به هرحال این متن باید به غیر از جایی در حریم خودم به ثبت می رسید. این گونه حس می کنم که دِین م را  در ارتباط با قلم به درستی انجام داده ام. هرچند خواننده ای نداشته باشد.
 

 

فاطمه _ پاکدل

۱۴٠۱۱۲۹