تو نیستی وبه خود میگویم :

اول فصل فراغش،آغاز خزان همیشگی دل من است…

اینک مُعترفم…پاک از هر سفسطه بازی…

دور از هر ادعا…

تسخیر شده یاد توست

تمام وجودم!

سلام امیدوارم حالتون به اندازه گنجشک هایی که این روزا خعلی سردشون میشه خوب باشه!واما من حالم خوبه…دوستای گل..اکرم جونم…فاطمه جون..مهسا وزهرا خانوم…وایضا کسانیکه باخوندن متنام نگران شدین…

من خوبم ودر تلالو احساس های ناب شما همیشه  حس شادی رو تنفس میکنم…

فقط گه گاه…که طاقچه دلم گرد وغباری میگیره…و نیاز به یه تمیز کاری داره اینجا میشه دفتر خط خطی هام…اینجا میشه همون سرسوزن ذوقی که سهراب ازش حرف میزد…

وقتی که چشمک زدن ستاره ها شکل دلتنگی میشه…تو ادامه تمنای دلم…

اونجا که خورشید مثل یه گل وا میشه…زیر بارون اشتیاق…

اون وقتا که بیشتر از همیشه با خودم رو راستم..!روم به اینجاس…

شاید اینجا همون کوچه های شهر دلم باشه…بی تو متروکه س…فارغ از صدای آشنای پای یه عابر…خسته کسل کننده وغبار گرفته…وآسمون هم همیشه حوصله ش ابریه!

بازهم تقدس لحظه پایان…

بی کلام وجهانی از کلام…

نمی خوام…نمی خوام به شیوه آدمی زاد صندوقچه مهربانی رو قفل و کیسه غم رو باز کنم…

دم آخر…یک لحظه…میشکنه…همون بغض که همه آدمی زاد ها دارنش…

دریغا…

دریغا چه کنم که منم آدمی زاده هستم…!و همه آدمی زاده ها اجازه دارن از ناراحتی هاشون بنویسن…ویادمون نره که یه نوری ته قلب همه این موجودات دوپا هست که همیشه اخرین کورسوی امید وتنها منفذه واسه شادی…

وسعت گرمای یه آتشکده به بی خاصیتی یه مشت خاکستر میرسه!

ناب ترین سروده زندگی من…همینه…همین که حرف دلمه!

نمی دانستم که توئی…آن ناب ترین سروده زندگی ام!

***

«اینم عکس هایی از آقای روا»

راستی برای تعجیل در پست گذاریشون صلوات…

آخی…شیش تاییا…

ایول دادا…

منبعشم…بعدا میگم!

برچسب ها:بازم آقای روا با حضورشون شرمنده کردن نظرایشون رو برا وبمون میتونید تو پست ثابت ببینید!